خاطرهاي براي بچههاي مركز
ساليانه 15 ميليارد دلار يارانه براي سوخت خودروهاهزينه ميشود
بنزين 7 ميليون خودروي ايراني معادل 35 ميليون خودروي انگليسي
30 ميليون ليتر بنزين با قيمت هر ليتر 500 تومان وارد و به قيمت ليتري 80 تومان فروخته ميشود
پرداخت يارانه 15 ميليارد دلاري براي سوخت طي سالهاي اخير در نهايت شرايط مصرف را به گونهاي غير اقتصادي كرده است كه مصرف بنزين خودروهاي ايران امسال 5 برابر خودروهاي انگلستان اعلام شده است. براساس گزارش رويترز مصرف بنزين 7 ميليون خودرو در ايران كه در حدود 420 هزار بشكه در روز است با مصرف 35 ميليون خودرو انگلستان برابر است.
در حال حاضر ايران روزانه در حدود 72 ميليون ليتر بنزين مصرف ميكند كه 43 ميليون ليتر آن در داخل توليد ميشود و مابقي وارد ميشود. واردات 30 ميليون ليتر بنزين با قيمت هر ليتر 500 تومان و فروش آن به قيمت ليتري 80 تومان، هزينه سنگيني در حدود 15 ميليارد تومان در سال را به دولت تحميل ميكند.
از سوي ديگر، ارزان بودن سوخت در ايران باعث شده استفاده از تكنولوژيهاي مربوطه به كم مصرف بودن خودروها كه امروزه به دليل گران بودن سوخت و مسايل زيستمحيطي مورد توجه بسياري از كشورهاي دنياست از سوي كارخانههاي خودروسازي مورد توجه قرار نميگيرد.
مصرف بنزين كشور از 2/72 ميليون ليتر در روز در سال جاري با نرخ رشد سالانه معادل 65/5 درصد به 165 ميليون ليتر در سال 1403 افزايش مييابد.
وضعيت ظرفيت 9 پالايشگاه كشور كه روزانه بيش از 42 ميليون ليتر بنزين را توليد ميكند نشان ميدهد كه اين پالايشگاهها كه هماكنون نيازمند بهينهسازي دوباره هستند 45 درصد بيشتر از ظرفيت اسمي خود توليد ميكنند.
براساس اين آمار هماكنون بيش از 13 طرح براي بهينهسازي و افزايش ظرفيت پالايشگاههاي كشور در حال اجراست.
طرح احداث مجتمع كت كراكر پالايشگاه آبادان
اين طرح به منظور افزايش توليد بنزين به ميزان 6/5 ميليون ليتر در روز و رشد توليد ديگر فرآوردهها با سرمايهگذاري 938 ميليارد ريال و 280 ميليون دلار انجام ميشود. شروع اين طرح در سال جاري بوده و بايد در سال 88 به اتمام برسد. قرارداد اين طرح در 23 ارديبهشت ماه سال جاري نافذ شده
است.
افزايش ظرفيت پالايشگاه بندرعباس
با اجراي اين طرح ظرفيت اين پالايشگاه به 320 هزار بشكه در روز رسيده و توليد بنزين نيز 5/0 ليتر در روز افزايش مييابد. سرمايهگذاري مورد نياز براي اجراي اين طرح 50 ميليون دلار بوده و هماكنون نيز 52 درصد پيشرفت فيزيكي دارد. براساس آخرين آمار اين طرح در سال 84 آغاز و در سال 86 بايد به اتمام برسد.
بهينهسازي پالايشگاه بندرعباس
با اجراي اين طرح علاوه بر افزايش توليد ديگر فرآوردههاي نفتي، توليد بنزين به 9/3 ميليون ليتر در روز ميرسد كه براي اجراي اين طرح بايد 400 ميليون دلار سرمايهگذاري صورت گيرد. اسناد مناقصه اين طرح در شروع سال جاري در دست تهيه بوده تا در سال 88 به اتمام برسد.
بهبود كيفيت پالايشگاه اراك
توليد بنزين اين پالايشگاه نيز با سرمايه 6/1 ميليارد دلاري به 3/11 ميليون ليتر در روز ميرسد كه اين طرح آغاز و بايد در سال 88 به بهرهبرداري برسد.
بهبود فرآيند و بهينهسازي پالايشگاه اصفهان
آخرين وضعيت اين پروژه برگزاري مناقصه EPC بوده تا علاوه بر ديگر فرآوردهها، توليد بنزين در اين پالايشگاه به 2/14 ميليون ليتر در روز افزايش يابد و بايد در سال 88 به مرحله اتمام
برسد.
طرح بهينهسازي پالايشگاه تبريز
افزايش توليد بنزين در اين پالايشگاه به 1/1 ميليون ليتر در روز افزايش يافته با سرمايهگذاري معادل 150 ميليون دلار در مرحله برگزاري مناقصه براي شروع در سال جاري و اتمام آن در سال 88 است.
طرح بهينهسازي پالايشگاه تهران
ميزان افزايش توليد بنزين در اين پالايشگاه به 61/0 ميليون ليتر در روز ميرسد و براي اجراي آن نيز به 125 ميليون دلار سرمايهگذاري نياز است. زمان اتمام اين طرح نيز در سال 88 است.
طرح بهبود فرآيند و بهينهسازي پالايشگاه شيراز
توليد بنزين در اين پالايشگاه با سرمايهاي معادل 280 ميليون دلار به 4/2 ميليون ليتر در روز افزايش يافته و با انجام طراحي بنيادي همانند ديگر پالايشگاهها بايد در سال 88 راهاندازي شود.
طرح توسعه و بهينهسازي پالايشگاه لاوان
توليد بنزين اين پالايشگاه به 3/1 ميليون ليتر در روز افزايش يافته و براي اتمام اين طرح تا سال 88 به 210 ميليون دلار سرمايه نياز است. اين پروژه هماكنون در مرحله تهيه اسناد مناقصه است.
پالايشگاه جديد ميعانات گازي بندرعباس
اين پروژه در مرحله تهيه اسناد مناقصه EPC بوده و توليد بنزين در اين پالايشگاه به 6/34 ميليون ليتر در روز با سرمايهگذاري 2 ميليارد دلاري افزايش مييابد.
احداث پالايشگاه جديد نفت خام فوق سنگين بندرعباس
با اتمام اين پروژه در سال 1390، بيش از 4/8 ميليون ليتر به توليد بنزين كشور افزوده ميشود كه اسناد مناقصه اين پروژه نيز در حال تهيه است.
پالايشگاه جديد نفت فوق سنگين آبادان
اين پالايشگاه با هدف توليد روزانه 4/8 ميليون ليتر بنزين علاوه بر ديگر فرآوردهها در سال آينده شروع و در سال 1390 به اتمام ميرسد.
آخرين پروژه در راستاي افزايش توليد بنزين طرح توسعه پالايشگاه آبادان است كه پايان مطالعات امكانسنجي خود را ميگذراند.
براساس اين گزارش، اين پروژه به منظور افزودن 2/10 ميليون ليتر بنزين در روز با سرمايهگذاري 966 ميليون دلار انجام ميشود و بايد در سال 89 به اتمام رسد.
منبع خبر: تهران امروز
براي درك بهتر رابطه غذاي مصرفي با خلق و خو و سطح هوشياري لازم است اندكي با عملكرد مغز آشنايي پيدا كنيد. مغز براي ارتباط برقرار كردن با ساير سلولهاي بدن از مواد شيميايي موسوم به انتقال دهنده هاي عصبي استفاده ميكند. اين انتقال دهنده هاي عصبي از اسيدهاي آمينه و مواد غذايي مصرفي در مغز توليد ميگردند. مهمترين انتقال دهنده هاي عصبي كه به رژيم غذايي حساس بوده و بر خلق و خوي ما تاثير گذار ميباشند عبارتند از: سروتونين، نوراپينفرين و دوپامين.
دوپامين و نور اپينفرين سبب افزايش هوشياري، تسريع تصميم گيري، افزايش تمركز، انرژي و دقت ميگردند. سروتونين نيز آرام بخش بوده و استرس و تنش را كاهش ميدهد. همچنين موجب افزايش رخوت و خواب آلودگي ميگردد.
1- غذاهاي محرك و افزايش دهنده هوشياري: مواد غذايي حاوي پروتئين، چربي اندك و كربوهيدراتهاي پلي ساكاريد(نشاسته) مناسبترين گزينه ميباشد. در هنگام نيمروز ذخيره دوپامين و نوراپينفرين مغز رو به كاهش ميگذارد. شما با مصرف تيروزين(پروتئين) قادر خواهيد بود اين كاهش را برطرف كنيد. منابع غني از پروتئين شامل: ماهي، مرغ، گوشت قرمز لخم، پنير با چربي كم، شير كم چربي، ماست كم چربي و حبوبات. همچنين مصرف سيب، آب انگور، كلم بروكلي به خاطر دارا بودن BORON موجب افزايش هوشياري ميگردد.BORON در هماهنگي عملكرد دستها، چشمها، تمركز و حافظه كوتاه مدت نقش دارد. رايحه ليمو ترش نيز سطح هوشياري را افزايش ميدهد.
2- غذاهاي آرام بخش: مصرف كربوهيدراتها بدون پروتئين اثر آرام بخشي دارد. ميزان آرام بخشي كربوهيدراتها به ميزان مصرف و زمان مصرف آنها بستگي دارد. كربوهيدراتهاي با شاخص گليسميك پايين موجب افزايش آرامش با حداقل اثر خواب آلودگي و حالت رخوت ميگردند: گندم سياه كامل، سيب زميني شيرين، آلو و اسفناج. غذاهاي داراي شاخص گليسميك بالا (افزايش سريع قند خون) حداكثر توليد سروتونين را موجب ميگردند: نان سفيد، شكر، برنج، شيريني جات، سيب زميني پخته، پاستا.
3- غذاهاي افزايش دهنده هوش و زيركي: تخم مرغ، جگر، گوشت قرمز حاوي CHOLINE بوده كه سبب افزايش عملكرد حافظه ميگردند.
4- مواد غذايي افزايش دهنده انرژي: شير سويا، سيب، ماست و پرتغال غذاهاي كند هضم بوده و منبع انرژي پايدار و يكنواختي را فراهم مي آورند.
5- مواد غذايي نشاط آور: غذاهاي حاوي ويتامين B12 و امگا 3 از بروز افسردگي پيشگيري بعمل مي آورند. امگا 3 سطح سروتونين را افزايش ميدهد. موز نيز حاوي ويتامين B6 بوده و سطح سروتونين را افزايش ميدهد. مصرف الكل و قرصهاي ضد بارداري ذخيره ويتامين B6 را شديدا كاهش ميدهند. جگر مرغ نيز سرشار از اسيد فوليك بوده كه سروتونين خون را افزايش ميدهد.
6- غذاهاي افزايش دهنده ميل و قوه جنسي: آجيل (مغزها) حاوي آمينو اسيد L-ARGININE ميباشند كه سبب افزايش جريان خون در سراسر بدن ميگردد. در تخم مرغ و گوشت قرمز نيز مقادير اندكي از اين ماده وجود دارد. شكلات نيز موجب ترشح آندورفين در مغز ميگردد. همچنين شكلات حاوي فنيل اتيلامنين ميباشد كه يك محرك جنسي است. مصرف صدف خوراكي، زرد چوبه، موز، كرفس، توت فرنگي و غذاهاي ادويه دار وتند نيز ميل جنسي را افزايش ميدهند.
نكات تغذيه اي:
1- از مصرف چربي به مقدار زياد خودداري كنيد. زيرا چربي در معده به مدت طولاني باقي مانده و سبب منحرف ساختن خون از مغز، عضلات و ساير بافتهاي بدن بسمت معده ميگردد. همين امر موجب پديد آمدن حالت رخوت و بي حالي تا 6 ساعت ميگردد.
2- حداقل در طول روز يك غذاي غني از آهن مصرف كنيد. آهن در نقل و انتقال اكسيژن در بدن نقش مهمي دارد. منابع خوب آهن شامل: گوشت قرمز، مرغ، غلات و كشمش ميباشد.
3- الكل يك ماده مسكن و خواب آور بوده و موجب كم آبي ميگردد. كافئين نيز با آنكه در كوتاه مدت يك محرك ميباشد اما پس از چند ساعت موجب رخوت ميگردد. پس از مصرف هر فنجان كافئين حتما يك ليوان آب براي جبران آن بنوشيد.
4- مصرف آرد سفيد، شكر، برنج، كافئين، الكل، شيرين كننده هاي مصنوعي، نمك و غذاهاي آماده را به حداقل برسانيد.
کالين فريمن و کي بيوکي، تهران
يک روحاني اولترا محافظه کار ايراني که با هر نوع گفتگويي با غرب مخالف است، پيشتاز رسيدن به مقام رهبري کشور است. اين حرکت ممکن است ايران را هر چه بيشتر به سوي بي پروايي سياسي سوق دهد. آيت الله محمد تقي مصباح يزدي، 71ساله که طرفدار عمليات استشهادي عليه اسرائيل است، براي جانشيني آيت الله علي خامنه اي بزرگ، 67 ساله به عنوان رهبر کشور اسلامي، تبليغ مي کند.
او که حتي از نظر بسياري از دوستان روحاني اش هم تندرو محسوب مي شود، در حکومت اسلامي ايران جزو شخصيت هاي حاشيه اي محسوب مي شد، تا اينکه سال گذشته محمود احمدي نژاد، دوست بنيادگرايش، از او به عنوان الگوي عقيدتي اش ياد کرد. بسياري ازايراني ها او را با عنوان "استاد تمساح" هم مي شناسند که در کاريکاتوري او را در حال ريختن اشک تمساح براي روزنامه نگاران اصلاح طلب زنداني، به تصوير کشيده بود.
آقاي مصباح يزدي و طرفدارانش سعي مي کنند تا با حضورشان در انتخابات ماه آينده مجلس خبرگان، متشکل از 86 روحاني که مسئول انتخاب جانشين آيت الله خامنه اي را دارند که گفته مي شود سلامتي اش در وضع خوبي نيست، حلقه سياست هاي بنيادگرايانه شان را تنگ تر کنند.
مخالفان آنها، گروهي متشکل از محافظه کاران ميانه رو به رهبري هاشمي رفسنجاني، رئيس جمهور اسبق، و اعضاي جنبش اصلاحات که روز به روز بيشتر در حاشيه قرار مي گيرند، هستند که براي اجتناب از آنچه که هر دو گروه بيم دارند تا منجر به تندروي سياسي بشود، با هم متحد شده اند.
انتخاب شدن آقاي مصباح يزدي به عنوان رهبر، ضربه شديد به کوشش هاي غرب است که مي خواهد ايران را وادار به متوقف کردن برنامه هاي اتمي و حمايت از نيروهاي نظامي در لبنان و عراق و فلسطين بکند. با اينکه او هرگز در ميان جمع از اين مقوله سخن نگفته است، اما از ايران داراي فن آوري هسته اي حمايت مي کند.
علي انصاري، متخصص مسائل ايران در موسسه سلطنتي امور بين الملل، مي گويد: "مصباح يزدي يک راست افراطي و بسيار خودکامه است. او حتي به دموکراسي اعتقادي ندارد. رسيدن او به قدرت باعث ايراني با قوانين به مراتب سخت تر و تندرو تري مي شود. اين خبر خوشي براي غربي ها نيست."
انتخابات مجلس خبرگان رهبري، هر هشت سال يک بار انجام مي شود و اين مجلس قدرت انتخاب و نظارت و خلع رهبرکه در واقع در راس قدرت است را دارد. با وجود اينکه آيت الله خامنه اي که از سال 1989 رهبر ايران است و تا آخر عمر هم در اين سمت باقي مي ماند، اما تقريبا بديهي است که مجلس خبرگاني که در ماه آينده اعضاي آن مشخص مي شوند، جانشين او را تعيين خواهند کرد.
حضور کانديدا ها با اين شکايت که انتخاب بعضي ها به نفع تندرو ها بوده است، انتخابات را خدشه دار کرده است. شوراي نگهبان، نهاد تندرو و محافظه کاري که کانديدا ها را انتخاب مي کند، متهم است که روحانيون اصلاح طلب را از شرکت در انتخابات، محروم کرده است. نزديک به نيمي از پانصد نفري که ثبت نام کرده بودند، رد صلاحيت شده اند.
مهدي کروبي، روحاني اصلاح طلب، در نامه اي که به شوراي نگهبان نوشته است اين شورا را به بي عدالتي و قضاوت نادرست متهم کرده است و در نامه اش گفته است که اين موضوع موجب مي شود که مردم نسبت به مقامات و روحانيت دچار بي اعتمادي بشوند. عدم برابري کانديداهاي اصلاح طلبان، موجب اين ترس مي شود که فقط تعداد کمي از طرفداران سرخورده شان، با وجود اينکه اين موضوع منجر به پبروزي رقباي تندرويشان مي شود، به پاي صندوق هاي راي بروند.
مداخله هاي پي درپي سياسي در انتخابات باعث شده است که ايراني ها گمان کنند که راي آنها بي ارزش است و اين همان رفتاري است که بسياري از اصلاح طلبان معتقدند منجر به پيروزي احمدي نژاد در انتخابات سال گذشته شد.
آقاي انصاري مي گويد: "بسياري از اصلاح طلبان شوق خود را از دست داده اند و اين درحالي است که تندرو ها اميدوارند که حضور چشمگير طرفدارانشان را برنامه ريزي کنند."
آقاي مصباح يزدي که در انتخابات مجلس خبرگان کانديدا شده است، مرتبا با آقاي احمدي نژاد ديدار مي کند. احمدي نژاد، پيشنهاد رئيس جمهور شدنش را از سوي مصباح به فتوا يا دستور الهي تبديل کرده بود.
کاريکاتوريستي که تصوير او را با عنوان "استاد تمساح" کشيده بود، به سرنوشت همان روزنامه نگاردچار شد. اين کاريکاتوريست خودش هم به زندان افتاد.
منبع: ساندي تلگراف، 19 نوامبر 2006
ديو شيفلت
دولت بوش ايران را يکي از اعضاي محور شرارت ناميده، اما برخي امريکاييها ممکن است مشتاق باشند بدانند ايرانيها در مورد آنها چگونه فکر ميکنند .
تذ کاپل سعي کرده از زاويه ديد ايرانيها به اين موضوع با فيلم مستندي که روز 19 نوامبر با عنوان "ايران خطرناکترين کشور دنيا" از شبکه ديسکاوري پخش خواهد شد، پاسخ دهد. پاسخي که مي تواند تد کوپل را در ليست افراد تحت تعقيب دستگاه امنيتي امريکا قرار دهد.
تد کاپل، اين مرد کهنه کار دنياي خبر که مسايل گروگانگيري را در سالهاي بين 1979 – 1981 [در برنامه نايت لاين] پوشش مي داد. اين روزها همانند افراد مسن تازه دانشجوشده با کفش کتاني و شلوار جين، آراسته و پر انرژي است.
او که زياد سفر مي کند، ملتي را يافته است که به تاريح 2700 ساله اش مي نازد، و معتقد است حق توسعه انرژي هسته اي خود را دارد. علاوه بر اين معتقد است نه تنها در ايالات متحده چيزهاي بسياري براي تحسين وجود دارد، بلکه آنها را الگوي خود نيز قرار داده است.
کوپل دريافته است که ايران کينه ديرينه اي هم نسبت به ايالات متحده دارد و در نتيجه ممکن است در مقابل ماجراجويي نظامي آمريکا به شدت مقاومت کند.
او مي گويد بسياري از ايراني ها هرگز ايالات متحده را براي نقش کليدي اين کشور در سال 1953 براي باز گرداندن شاه به ايران نبخشيده اند. او اضافه مي کند اين همان شاهي است که ايالات متحده قول داده بود انرژي هسته اي را هم در اختيار او قرار بدهد.
ايراني ها حمايت آمريکا از صدام حسين در جنگ دهه 80 ايران و عراق را هم از ياد نبرده اند. جنگي که طي آن بيش از نهصد هزار ايراني جان خود را از دست دادند که مرگ برخي از آنها هم به وسيله سلاح هاي شيميايي بود.
سوال هسته اي
در باره محمود احمدي نژاد و برنامه هسته اي او چطور؟
کاپل با بسياري از مخالفان و موافقان سياسي رژيم، و همچنين با روشنفکران و مردم عادي مصاحبه کرده است. آنها معتقدند ايران هم به اندازه ايالات متحده حق داشتن انرژي هسته اي را دارد. آنها مي گويند پاکستان با وجود ارتباطي که با گروه هاي تروريستي دارد و با وجود زراد خانه هسته اي اش بيش از ايران نيازمند توجه است.
فيلم دو ساعته تد کاپل با آنکه بر روي روابط ايران و امريکا متمرکز است در عين حال افقي از يک جامعه در حال گذار را نيز به نمايش مي گذارد.
کاپل از خانه يکي از طرفداران احمدي نژاد در حومه شهر هم بازديد کرده است. يکي از آنان مي گويد "اگر آنها ببينند که من کجا زندگي مي کنم خون گريه مي کنند".
خانواده اين مرد در يک آلونک گلي با يک تلويزيون قديمي سياه و سفيد، يک پنکه و وسايل محدود ديگري زندگي مي کنند. اين مرد روزي 5 دلار درآمد دارد و با اين وجود رئيس جمهور را نه تنها به اين دليل که در مقابل ايالات متحده "ايستاده است"، بلکه به اين علت که دولت احمدي نژاد هزينه جراحي همسر بيمه نشده او را پرداخت کرده است، تحسين مي کند.
در عين حال تهران همان مشکلاتي را دارد که شهرهاي بزرگ از آن رنج مي برند: بيکاري گسترده، اعتياد فراگير.
در مترو تهران قيافه ها همانند قيافه ها در متروي لندن و نيويورک است ولي آنچه که متفاوت است اين است که اکثر زنها در کوپه هاي جدا سوار ميشوند.
روابط جنسي اينترنتي
در حالي که زنان در ايران با مردان برابر نيستند، يکي از زنان گلايه مي کند که در کنار ساير توهين ها، آنها تنها نيمي از ميراث خانوادگي را دريافت مي کنند. آنها بايد موهاي خود را بپوشانند اما صورتشان را نه، و دوربين کاپل تصاويري از زناني با زيبايي مبهوت کننده تهيه کرده است.
علاوه بر اين، 70 درصد جمعيت ايران زير 30 سال هستند، و در تعدادي از مصاحبه ها کوپل متوجه اين موضوع شده است که اين جوانان "تمامي چيزهاي آمريکايي" و من جمله جرج بوش رئيس جمهور آمريکا را تحسين مي کنند.
در شهر مقدس قم او با يک زن جوان که پشتش به دوربين است و در همان حال با صفحه کليد کامپيوتر بازي مي کند مصاحبه مي کند. در پايان گفتگو مصاحبه کننده متوجه مي شود که وي در حال چت سکسي با دوست پسر خود از طريق اينترنت بوده است.
او اشاره مي کند که در ايران "بيش از 000 70 بلاگ" وجود دارد، و با وجود فيلتر شدن اينترنت در ايران، پاريس هيلتون قابل دسترسي است، البته صداي آمريکا خير.
ميدان هاي مين
کاپل به اين موضوع اشاره مي کند که يکي از افراد مسن به او مي گويد: "در گذشته ما نمازمان را در خانه مي خوانديم، و مشروبمان را بيرون مي خورديم، اما امروز مشروبمان را در داخل خانه مي خوريم و نمازمان را بيرون مي خوانيم."
با اين همه اسلام همچنان محور عمده جامعه است و شور و شوق مذهبي مي تواند ايران را به يک دشمن مصمم تبديل کند. کوپل مي گويد ايراني ها عميقا به شهدايشان افتخار مي کنند و در طي جنگ با عراق ايراني ها از ميادين مين نمي ترسيدند. آنها به راحتي روي مين راه مي رفتند تا زماني که همه مين ها منفجر مي شد.
يکي از ايراني ها مي گويد تصرف ايران ده ها بار دشوار تر از عراق است.
باهاش قهر کردم. ميگم بريم خواستگاري، ميگه کارت کو. ميگم تو طرف مني يا دختره. ميگه چه فرقي ميکنه. اينبار که حسابي عصباني بودم. در رو محکم به هم زدم و رفتم تو اتاقم. رو تخت دراز شدم. اعصاب نداشتم. از اين پهلو به اون پهلو. نه خوابم ميبرد، نه حال و حوصله بيرون رفتن داشتم. همشهري ديروز يا شايدم پريروز کنار تختم بود. برداشتم و ورق زدم. هيچي نداشت. انداختم اون ور. چشمم افتاد به نيازمنديها. از تخت پريدم پايين و شروع کردم گشتن. مونده بودم از اون همه کار کدوم رو انتخاب کنم. پيک و ويزيتور و معلم سرخونه و راننده آژانس رو ول کن. به اينا کي دختر ميده. رفتم سر اصل مطلب. خوانندگي. خودشه. مگه نميگن هرکي از ننش قهر ميکنه ميره خواننده ميشه. منم که قهر کردم. حتما حکمتي بوده که دعوامون بشه و بيام اين روزنامه رو ورق بزنم.
روزنامه رو زدم زير بغل و رفتم بيرون. مادر که هنوز اخم و تخم تو قيافش بود، نپرسيد کجا ميري و کي مياي. يکراست رفتم در خونه رضا. بعد از پنج تا زنگ بالاخره، خواب آلود جواب داد. بازم تويي. و در رو زد. تا رفتم بالا ديدم دوباره چپيده تو رختخواب. اگه ننت پيشت بود عمرا ميذاشت تا لنگ ظهر بخوابي. از اتاق خوابش که اومدم بيرون. داد زد در رو ببند. برگشتم دم اتاقش گفتم اميدوارم خواب به خواب بري. در رو بستم و با خودم گفتم، ما رو باش اومديم با کي مشورت.
ماهواره رو روشن کردم، زدم کانال ايران ميوزيک. صدا رو زياد کردم. تا پسره رو بيخواب کنم. تلفني رو که رضا از پريز کشيده بود وصل کردم و شروع کردم شماره گرفتن. برا آگهيتون مزاحم ميشم. آره، آموزش خوانندگي. بعله. نه، تا حالا کار نکردم. چقدر طول ميکشه. سه ماه، خوبه. انتشار آلبوم چطور. حضوري، باشه. يه لحظه کاغذ و قلم بيارم... بعله بفرمايد، شريعتي، نرسيده به دولت، ... تا چه ساعتي هستيد. باشه ممنون، قربان شما.
دختره از بيامو شيکش پياده شد با عصبانيت در رو به هم زد. اشکش آرايش غليظ صورتش رو به هم ريخته بود. باد چند تار موهاي رنگ شدش رو از روسري صورتي رنگش بيرون کشيده بود و اين ور و اون ور ميبرد. دختر زد زير دو و به سمت دريا رفت. خواننده تکرار ميکرد. نرو نرو نرو.... ماهواره رو خاموش کردم. آدرس رو برداشتم. بيخيال رضا، زدم بيرون.
آدما دايم در حال رفت و آمد بودن. يکي دوربين ميبرد. يکي سه پايه ميآورد. يکي با سهتار ميرفت يکي با گيتار مياومد. انگار تازه اسباب کشي کردن و در حال جابه جاييان. دختر جوون من رو به اتاق ديگهاي راهنمايي کرد. اتاقي که ظاهرا مرتبتر بود. به آقايي به اسم شفيعي معرفي شدم. مرد پشت ميزش نشست. من هم نشستم. پشت سرش سه تا پوستر بود. تو هر کدوم يه دختر بود و يه پسر. که يا اين از اون رو برگردونده بود يا اون از اين، يا هر دو از هم. ببخشيد بيموقع مزاحم شدم. ظاهرا در حال اسبابکشي هستيد. نه اينجا هميشه شلوغ و پر رفت و آمده. از وقتي با بروبچههاي مهاجر تيوي قرارداد بستيم. سرمون خيلي شلوغ شده. بايد هر روز يه کليپ تحويل بديم. هنوز حرفش تموم نشده بود، که تلفن زنگ زد. کجايي پسر. بيا دفتر بايد يه آهنگ برا يه ترانه کار کني. هومن و محمدرضا نميرسن. سرشون خيلي شلوغه. ميدونم ولي چارهاي نيست. جبران ميکنم. کي مياي. ديره. باشه. ببين ترانه رو يادم نيست. شروعش اينطوريه. مادرم، تاج سرم، دوست دارم. خودت که واردي. ممنون، منتظرم.
ببينيد. آقاي... راستي اسمتون چي بود. حامد. بهبه. به اسم حامد خوانندهاي نداشتيم. سريع اسمت جا باز ميکنه. تا حالا، کار کردي يا نه. منظورم اينه که تا به حال تو مجلس عزا و عروسي خوندي يا نه. خوانندههاي ما يا نوحهخون بودن يا ترانههاي اندي رو تو عروسيا ميخوندن. نه تا حالا کار نکردم. يعني راستش رو بخوايد صفر صفرم. اشکالي نداره، دسته سومي هم هست که از صفر، علمي و حساب شده شروع ميکنن. که اتفاقا موفقترين هم اينها هستن. ما اينجا از شما تست ميگيريم. بعد توي يک دوره فشرده سه ماهه آموزش ميبينيد. هرچي لازمه به شما آموزش داده ميشه و بعد هم اگر استعداد و توان شما خوب باشه ما خودمون براي انتشار آلبومتون سي تا پنجاه درصد سرمايهگزاري ميکنيم.
مکسي کرد تا نفسي بگيره. پريدم تو حرفش و گفتم. اگه جواب تست مثبت نباشه يا خودتون نخوايد سرمايهگزاري کنيد چطور ميشه. ببينيد آقاي ... حامد، بعله آقا حامد، اسم خوبي داريد جون ميده برا روي جلد آلبوم. توي کار ما نميشه نيست. سر سه ماه از نظر ما کار تمومه. اگه صداتون مستعد باشه. با يه هفته کار اولين ترانهتون رو ميخونين. سه ماه بدترين حالتشه. در مورد آلبوم هم، اگه خودتون توان مالي داشته باشيد ميتونيد، همه سرمايه رو بديد، تا آلبوم سريع منتشر بشه.
يکي در زد. منشي بود. نگاه دلسوزانهاي به من کرد و با عذرخواهي گفت. از سازمان آگهي همشهري اومدن. متن آگهي رو چي بزنيم. شفيعي بدون معطلي گفت. ترانه مجوزدار نيازمنديم. همين. منشي گفت کدوم شماره رو بديم. موبايل خودم رو بزنيد. شما سرتون شلوغه نميرسيد جواب بديد. راستي خانم حنفي اومدن منتظرن. بگين بياد تو.
شفيعي برگشت به من نگاه کرد. داشت فکر ميکرد که کجاي صحبتاش بوده. که من پرسيدم. اگه قرار باشه خودم تامين کنم. هزينه انتشار آلبوم چقدر ميشه. بستگي داره، اگه بخواي از يه تيم آهنگساز حرفهاي و شناخته شده استفاده کني شايد به بيست ميليون هم برسه. اما ممکنه با پنج ميليون هم بشه کار رو جمع کرد. آب دهنم رو به سختي قورت دادم.
خانمي با مانتويي تنگ، سفيد و بدننما داخل شد خيلي صميمانه با شفيعي تعارف کرد. آرايش و عطر از تمام هيکلش سرازير بود. از اون خانمايي که توي خيابون بوقخور زيادي دارن. شفيعي معرفي کرد. خانم حنفي نويسنده و بازيگر بيشتر کليپهايي که من براي مهاجر تيوي کار ميکنم. ببينيد آقا حامد، جدي اسم خوش لوگويي داريد، اگه به ما افتخار همکاري داديد، يادم باشه پوستر کار رو، خودم طراحي کنم با يه عکس خانم حنفي توي لباس محلي. گلدار با پولکهايي که از اون آويزونه. همه بچههاي تيم ما حرفهاي و سرشناسند. من که کمترين اين تيمم، اولين فيلم کوتاهم با موضوع زنان خياباني، پنج تا جايزه گرفت. شما خودتون بقيه رو حساب کنيد. از همکاري با ما ضرر نخواهيد کرد. رو به حنفي کرد و گفت بشين يه کليپ با موضوع مادر بنويس. فردا ضبط ميکنيم. از فرصت استفاده کردم، تا با هم مشغول بودن، خداحافظي کردم. به دم در اتاقش که رسيدم. شفيعي گفت. حامدخان... قبل از اينکه در مورد اسمم حرفي بزنه، گفتم. بعدا مزاحم ميشم. با سرعت از اون ساختمان شلوغ و درهم با اون همه هنرمند، فرار کردم. فقط به يک چيز فکر ميکردم آشتي با مادرم. چطوري از دلش درآرم. زير لب زمزمه کردم. مادرم تاج سرم دوست دارم.
باهاش قهر کردم. ميگم بريم خواستگاري، ميگه کارت کو. ميگم تو طرف مني يا دختره. ميگه چه فرقي ميکنه. اينبار که حسابي عصباني بودم. در رو محکم به هم زدم و رفتم تو اتاقم. رو تخت دراز شدم. اعصاب نداشتم. از اين پهلو به اون پهلو. نه خوابم ميبرد، نه حال و حوصله بيرون رفتن داشتم. همشهري ديروز يا شايدم پريروز کنار تختم بود. برداشتم و ورق زدم. هيچي نداشت. انداختم اون ور. چشمم افتاد به نيازمنديها. از تخت پريدم پايين و شروع کردم گشتن. مونده بودم از اون همه کار کدوم رو انتخاب کنم. پيک و ويزيتور و معلم سرخونه و راننده آژانس رو ول کن. به اينا کي دختر ميده. رفتم سر اصل مطلب. خوانندگي. خودشه. مگه نميگن هرکي از ننش قهر ميکنه ميره خواننده ميشه. منم که قهر کردم. حتما حکمتي بوده که دعوامون بشه و بيام اين روزنامه رو ورق بزنم.
روزنامه رو زدم زير بغل و رفتم بيرون. مادر که هنوز اخم و تخم تو قيافش بود، نپرسيد کجا ميري و کي مياي. يکراست رفتم در خونه رضا. بعد از پنج تا زنگ بالاخره، خواب آلود جواب داد. بازم تويي. و در رو زد. تا رفتم بالا ديدم دوباره چپيده تو رختخواب. اگه ننت پيشت بود عمرا ميذاشت تا لنگ ظهر بخوابي. از اتاق خوابش که اومدم بيرون. داد زد در رو ببند. برگشتم دم اتاقش گفتم اميدوارم خواب به خواب بري. در رو بستم و با خودم گفتم، ما رو باش اومديم با کي مشورت.
ماهواره رو روشن کردم، زدم کانال ايران ميوزيک. صدا رو زياد کردم. تا پسره رو بيخواب کنم. تلفني رو که رضا از پريز کشيده بود وصل کردم و شروع کردم شماره گرفتن. برا آگهيتون مزاحم ميشم. آره، آموزش خوانندگي. بعله. نه، تا حالا کار نکردم. چقدر طول ميکشه. سه ماه، خوبه. انتشار آلبوم چطور. حضوري، باشه. يه لحظه کاغذ و قلم بيارم... بعله بفرمايد، شريعتي، نرسيده به دولت، ... تا چه ساعتي هستيد. باشه ممنون، قربان شما.
دختره از بيامو شيکش پياده شد با عصبانيت در رو به هم زد. اشکش آرايش غليظ صورتش رو به هم ريخته بود. باد چند تار موهاي رنگ شدش رو از روسري صورتي رنگش بيرون کشيده بود و اين ور و اون ور ميبرد. دختر زد زير دو و به سمت دريا رفت. خواننده تکرار ميکرد. نرو نرو نرو.... ماهواره رو خاموش کردم. آدرس رو برداشتم. بيخيال رضا، زدم بيرون.
آدما دايم در حال رفت و آمد بودن. يکي دوربين ميبرد. يکي سه پايه ميآورد. يکي با سهتار ميرفت يکي با گيتار مياومد. انگار تازه اسباب کشي کردن و در حال جابه جاييان. دختر جوون من رو به اتاق ديگهاي راهنمايي کرد. اتاقي که ظاهرا مرتبتر بود. به آقايي به اسم شفيعي معرفي شدم. مرد پشت ميزش نشست. من هم نشستم. پشت سرش سه تا پوستر بود. تو هر کدوم يه دختر بود و يه پسر. که يا اين از اون رو برگردونده بود يا اون از اين، يا هر دو از هم. ببخشيد بيموقع مزاحم شدم. ظاهرا در حال اسبابکشي هستيد. نه اينجا هميشه شلوغ و پر رفت و آمده. از وقتي با بروبچههاي مهاجر تيوي قرارداد بستيم. سرمون خيلي شلوغ شده. بايد هر روز يه کليپ تحويل بديم. هنوز حرفش تموم نشده بود، که تلفن زنگ زد. کجايي پسر. بيا دفتر بايد يه آهنگ برا يه ترانه کار کني. هومن و محمدرضا نميرسن. سرشون خيلي شلوغه. ميدونم ولي چارهاي نيست. جبران ميکنم. کي مياي. ديره. باشه. ببين ترانه رو يادم نيست. شروعش اينطوريه. مادرم، تاج سرم، دوست دارم. خودت که واردي. ممنون، منتظرم.
ببينيد. آقاي... راستي اسمتون چي بود. حامد. بهبه. به اسم حامد خوانندهاي نداشتيم. سريع اسمت جا باز ميکنه. تا حالا، کار کردي يا نه. منظورم اينه که تا به حال تو مجلس عزا و عروسي خوندي يا نه. خوانندههاي ما يا نوحهخون بودن يا ترانههاي اندي رو تو عروسيا ميخوندن. نه تا حالا کار نکردم. يعني راستش رو بخوايد صفر صفرم. اشکالي نداره، دسته سومي هم هست که از صفر، علمي و حساب شده شروع ميکنن. که اتفاقا موفقترين هم اينها هستن. ما اينجا از شما تست ميگيريم. بعد توي يک دوره فشرده سه ماهه آموزش ميبينيد. هرچي لازمه به شما آموزش داده ميشه و بعد هم اگر استعداد و توان شما خوب باشه ما خودمون براي انتشار آلبومتون سي تا پنجاه درصد سرمايهگزاري ميکنيم.
مکسي کرد تا نفسي بگيره. پريدم تو حرفش و گفتم. اگه جواب تست مثبت نباشه يا خودتون نخوايد سرمايهگزاري کنيد چطور ميشه. ببينيد آقاي ... حامد، بعله آقا حامد، اسم خوبي داريد جون ميده برا روي جلد آلبوم. توي کار ما نميشه نيست. سر سه ماه از نظر ما کار تمومه. اگه صداتون مستعد باشه. با يه هفته کار اولين ترانهتون رو ميخونين. سه ماه بدترين حالتشه. در مورد آلبوم هم، اگه خودتون توان مالي داشته باشيد ميتونيد، همه سرمايه رو بديد، تا آلبوم سريع منتشر بشه.
يکي در زد. منشي بود. نگاه دلسوزانهاي به من کرد و با عذرخواهي گفت. از سازمان آگهي همشهري اومدن. متن آگهي رو چي بزنيم. شفيعي بدون معطلي گفت. ترانه مجوزدار نيازمنديم. همين. منشي گفت کدوم شماره رو بديم. موبايل خودم رو بزنيد. شما سرتون شلوغه نميرسيد جواب بديد. راستي خانم حنفي اومدن منتظرن. بگين بياد تو.
شفيعي برگشت به من نگاه کرد. داشت فکر ميکرد که کجاي صحبتاش بوده. که من پرسيدم. اگه قرار باشه خودم تامين کنم. هزينه انتشار آلبوم چقدر ميشه. بستگي داره، اگه بخواي از يه تيم آهنگساز حرفهاي و شناخته شده استفاده کني شايد به بيست ميليون هم برسه. اما ممکنه با پنج ميليون هم بشه کار رو جمع کرد. آب دهنم رو به سختي قورت دادم.
خانمي با مانتويي تنگ، سفيد و بدننما داخل شد خيلي صميمانه با شفيعي تعارف کرد. آرايش و عطر از تمام هيکلش سرازير بود. از اون خانمايي که توي خيابون بوقخور زيادي دارن. شفيعي معرفي کرد. خانم حنفي نويسنده و بازيگر بيشتر کليپهايي که من براي مهاجر تيوي کار ميکنم. ببينيد آقا حامد، جدي اسم خوش لوگويي داريد، اگه به ما افتخار همکاري داديد، يادم باشه پوستر کار رو، خودم طراحي کنم با يه عکس خانم حنفي توي لباس محلي. گلدار با پولکهايي که از اون آويزونه. همه بچههاي تيم ما حرفهاي و سرشناسند. من که کمترين اين تيمم، اولين فيلم کوتاهم با موضوع زنان خياباني، پنج تا جايزه گرفت. شما خودتون بقيه رو حساب کنيد. از همکاري با ما ضرر نخواهيد کرد. رو به حنفي کرد و گفت بشين يه کليپ با موضوع مادر بنويس. فردا ضبط ميکنيم. از فرصت استفاده کردم، تا با هم مشغول بودن، خداحافظي کردم. به دم در اتاقش که رسيدم. شفيعي گفت. حامدخان... قبل از اينکه در مورد اسمم حرفي بزنه، گفتم. بعدا مزاحم ميشم. با سرعت از اون ساختمان شلوغ و درهم با اون همه هنرمند، فرار کردم. فقط به يک چيز فکر ميکردم آشتي با مادرم. چطوري از دلش درآرم. زير لب زمزمه کردم. مادرم تاج سرم دوست دارم.
اين صحنهي گيراي فيلم Heaven، آغازگر ماجراي زني است که ميخواهد مردي فاسد را بکشد، مرد صاحب نفوذي که عامل توزيع مواد مخدر ميان دانشآموزان و مسبب مرگ تعدادي از آنهاست. اما تصادفا باعث مرگ چهار انسان بيگناه ميشود. بمبگذار تبعهي انگلستان و معلم انگليسي مدرسهاي در ايتالياست. در هنگام بازجويی او توسط پليس، افسر جوانی که کار ترجمه را برای او انجام میدهد عاشق او میشود و ...
فيلم ساختهي تام تيکور کارگردان آلماني فيلم معروف Run Lola Run است. فيلمنامه را کيشلوفسکي فيلمساز شهير و فقيد لهستاني سازندهي سهگانهي آبي، سفيد و قرمز، نوشته است. فيلمي که داستان آن اکشن به نظر ميرسد، عاشقانهاي حسبرانگيز و انسانيست. تيکور سعي کرده در قالب سبک فيلمسازي کيشلوفسکي فرو رود. هر چند ويژگيهاي سينماي کيشلوفسکي را به کار بسته اما در اين کار توفيق چنداني نيافته است. اما به هر حال فيلم ارزش ديدن دارد.
بازپرس ميخواهد بداند همدستان او چه کسانياند و به چه گروهي وابسته است. زن که روي صندلي نشسته، با هيجان از کار خودش دفاع ميکند. بازپرس عصباني ميشود. و دوباره ميپرسد چرا چهار انسان بيگناه را کشته است. زن مکثي ميکند و با تعجب به بازپرس مينگرد. وقتي بازپرس پليس توضيح ميدهد که چگونه با بمب او يک زن ميانسال و دو کودک و پدرشان کشته شدهاند. زن سکوت ميکند. در خود فرو ميرود. بر زمين ميافتد و از هوش ميرود.
"سنگ، کاغذ، قيچی" بازی است که در ميان کودکان از محبوبيت زيادی برخوردار است و تصور می شود که فرم ابتدايی آن در دوران باستانی ژاپن ابداع شده باشد. در اين بازی سنگ بر قيچی، قيچی بر کاغذ و کاغذ بر سنگ غلبه می کند.
باب کوپر، يک مدير فروش ۲۸ ساله ساکن لندن، در مسابقه فينال قهرمانی "سنگ، کاغذ، قيچی" جهان که بيش از ۵۰۰ نفر در آن شرکت کرده بودند، حريف آمريکايی خود را مغلوب کرد و به مقام نخست رسيد. او در پاسخ به اين سوال که رمز موفقيت اش چه بوده می گويد: "تلاش و تمرين فراوان و مطالعه زياد در مورد تاکتيکهای مختلف، روانشناسی و ژست گيری و حالت بدن."
آقای کوپر معتقد است که استفاده از عينک آفتابی هم به او کمک کرده است. او می گويد:" درست مثل بازی پوکر، چشمان يک بازيکن، ممکن است بلوف او را برملا کند، بنابر اين پوشاندن چشمها مطمئنا به نفع بازيکن خواهد بود."باب کوپر جهت آماده شدن برای اين مسابقه، روزی يک تا دو ساعت وقت خود را صرف تمرين و مطالعه تاکتيکهای مختلف می کرده است.او می گويد علاقه اش به "سنگ، کاغذ، قيچی" به دوران بچگی اش باز می گردد. بعدا کم کم اين بازی وسيله ای شد برای حل و فصل اختلافاتش و نهايتا هم ورزشی که در آن به قهرمانی رسيد.

مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و يه ليوان شراب بنوشي ! و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . ». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : «آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد .» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت :«آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد .سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمههاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند . او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد .تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند . حالا ، موش به تنهايي در مزرعه ميگرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد
نتیجۀ اخلاقیتر: عقلت را به کار بینداز. حیوانات بیچاره راست میگفتند. آنها حتی اگر میخواستند هم نمیتوانستند برای حل مشکل «تلۀ موش» گامی بردارند. هر چقدر مرغ و میش و گاو بدبخت خود را به این در و آن در میزدند، به جایی نمیرسید
از تاريخ اين عكس اطلاعي ندارم. در يك وبلاگ پيدا كردم كه توضيحي نداشت. ابعاد اسكلت-كه در عربستان پيدا شده- بياندازه بزرگ است در حاليكه تمامي ويژگيهاي اسكلت آدمي را در خود دارد.


مهرگان جشن پاسداری ِ پيمانهای اجتماعی است. يعنی جشن ِ «انسان». موجودی که هويت ممتاز خود را در گرو همين پاسداری يافته است. اگر نوروز را روز «زمين» ناميدهاند، چنانچه مهرگان نيز به اندازهی نوروز شهرت میيافت هيچ دور از انتظار نبود که آن را روز «انسان» بخوانند. بیترديد انسان و ميثاقهای او در ادوار کهن مخصوصا ً در جايیکه زادگاه تاريخی کشاورزی است با محصول و جانورانی که پيرامون زندگی کشاورزان هستند در هم میتند. زمان وقوع مهرگان بر اين نکته دلالت دارد. بيشتر
خاورميانه به عنوان مهد تمدن عرصهي تاختوتازهاي فراواني در طول تاريخ بوده است در تصوير زير ميتوانيد بخشي از اين منازعات تاريخي را كه بين تمدنهاي گوناگون وجود داشته است از ۵۰۰۰ سال پيش تا سال ۲۰۰۶ مشاهده كنيد. ميتوانيد به اين آدرس برويد.
سياست تك فرزندي در چين باعث شده كه امكانات تعليم و تربيتي بيشتري نصيب كودكان چيني شود و با اصول رفاهي مطلوبتري دوران رشد را تجربه كنند.
عكس برگرفته از "بي. بي. سي" است.

متن كامل خاطرات جالب هومن مجد – مترجم احمدي نژاد در آمريكا
ترجمه جملات محاوره اي و عاميانه احمدي نژاد بزرگترين دغدغه من بود / او تنها اجازه داشت تا 25 مايل از ساختمان سازمان ملل دور شود/ حضور مايكل مور – كارگردان آمريكايي - آقاي احمدي نژاد را هيجاني كرده بود
هومن مجد – ايراني مقيم آمريكا – همان كسي است كه سخنراني امسال محمود احمدي نژاد در سازمان ملل را ترجمه مي كرد.مجد پس از اين رويداد با نگارش گزارشي به سفارش آبزرور – خاطرات همراهي سه روزه با احمدي نژاد را منتشر نمود.ايرانيوز متن كامل اين گزارش جالب و نكات جالب تر آن را منتشر مي كند.
سه شنبه 19 سپتامبر همزمان با سخنراني معروف رئيس جمهوري ايران؛ محمود احمدي نژاد وارد مجمع عمومي سازمان ملل شدم.
در كنارم – متكي وزير امور خارجه و ظريف نماينده ايران در سازمان ملل نيز حضور داشتند.
احمدينژاد با راهنماييهاي من در حركت بود و من نيز پشت سر او حركت ميكردم. جمله «من و محمود» عبارتي بود كه مدام در ذهنم تكرار ميشود و به آن فكر ميكردم.
«من و محمود».
متن سخنراني او را حتي قبل از اينكه خودش روز دوشنبه 18 سپتامبر وارد منهتن شود، ديده بودم. من مترجم شفاهي او بودم يا حداقل صداي انگليسياش در سازمان ملل.
پدرم يكي از سفراي زمان شاه بود و من بيشتر دوران زندگيام را در آمريكا گذرانده بودم. پس از يك دوره فعاليت در صنعت سينما براي رسانهها و مطبوعات آمريكا مطالبي در مورد محمد خاتمي رئيس جمهوري وقت ايران توليد كردم ودر اين ميان نيز تماسهايي با اعضاء دولت او داشتم. اين تجربه ارزشمند در كنار برخورداري از شرايط و صلاحيتهاي لازم و حسن اعتماد مقامات ايراني موجب شد تا به عنوان مترجم به آقاي احمدينژاد معرفي شوم و حتي در بسياري از مجامع عمومي و محافل خصوصي همچون مهماني كه در هيلتون برگزار شد، حضور داشته باشم. همين موقعيت هم باعث شد تا بتوانم در حد گذرا با احمدينژاد واقعي آشنا شوم و در واقع احمدينژاد حقيقي را كمي بشناسم.
نحوه سخن گفتن احمدينژاد بسيار ساده و در واقع همانطور كه خودش ميگفت عاميانه بود.(و اين به شدت كار را مشكل مي كرد) استفاده از زبان عاميانه و غير سياسي از ويژگيهاي گفتاري احمدينژاد به شمار ميآيد كه خوب ترجمه آن نيازمند مهارت خاصي مي شود. درمجمع عمومي سازمان ملل تفاوتهاي اندك و بسيار ظريفي در لحن صدا يا حركات بدني او با آنچه من سعي در بازتوليد مجدد آنها به عنوان مترجم ميكردم، ديده ميشد اما به طور خاص به عنوان يك مترجم شفاهي مجبور به حفظ وفاداري در ترجمه تمام جملات و عبارات و انتقال احساسات آنها به مخاطبان بودم.
ترجمه و بازگرداندن ظرافتهاي گفتاري در زبان فارسي فرآيند بسيار مشكليست به طوري كه در بسياري از موارد باعث گمراه شدن مخاطب و يا مضحك جلوه دادن حرفهاي گوينده ميشود به خصوص زماني كه با مطبوعات آمريكايي مصاحبه ميكنيد.
زماني كه بريان ويليامز خبرنگار شبكه NBC در مورد شيوه لباس پوشيدن آقاي احمدينژاد و تأكيد او بر استفاده از كاپشن بهاره سؤال كرد، وي پاسخ داد: شنيده ايم شما كت شلواري هستيد، من هم كت شلوار پوشيده ام.
مترجم اين جمله را چنين ترجمه كرد: شما لباس مناسبي به تن ميكنيد، من هم لباس مناسبي پوشيدهام.
اين عبارت خيلي به جمله «... چون به شما ميآيد، من هم پوشيدهام» نزديك است و احتمال دارد كه به راحتي اشتباه شود.
يا وقتي كه ويليامز از رئيس جمهوري ايران سؤال كرد كه آيا مايل است به غير از منهتن جايي ديگر را ببيند، واكنش آقاي احمدينژاد به اين سؤال، پاسخ «بله» بود و در يك جواب كلي براي تأكيد و توضيح بيشتر گفت: «البته اصراري ندارم» كه اين جمله نيز با عبارت «البته! ما مصر نيستيم.» ترجمه ميشود كه به شدت با معني عبارت «البته! واقعاً به اين موضوع اهميت نميدهيم» نزديك است. اين درحالي است كه آقاي احمدينژاد بر اين باور است كه آمريكا جاي جالبي است و با اين جملاتي كه به اين سبك ترجمه ميشود، به نظر ميرسد كه ديدن آمريكا جذابيتي براي او ندارد.
اين زبان عاميانه گاه چنين سوء تفاهم هايي را ايجاد مي كرد.
همه چيز حاكي از اين موضوع است كه آقاي احمدينژاد نخواسته است با علني كردن برخي از تمايلات خود اعتبار و صلاحيتهاي انقلابي و بنيادي خود را از بين ببرد اما حقيقت اين است كه رئيس جمهور نه تنها جاذبههاي منهتن را از دست داد، بلكه تجربه تحقق برخي از روياها و آرزوهايش را نيز به فراموشي سپرد چرا كه ويزاي مخصوصي كه براي او صادر شده بود، به وي اجازه ميداد تا تنها در شعاع 25 مايلي مقر اصلي سازمان ملل در حركت باشد!
احمدينژاد در نخستين روز از سفر خود كمتر از يك مايل از جايي كه بود، دور شد و بيشتر اوقات را در اتاق ملاقاتش در طبقه 48 هتل اينتركانتيننتال كلسينگتون سپري كرد و به مرور اين مكان تبديل به يك برج و باروي خيالي شد.
شايد ليموزين ضد گلولهاي كه احمدينژاد در نخستين روز از سفرش سوار آن شد، اولين چيزي بود كه او در زمره جذابيتهاي آمريكايي به دليل وجه تشابه با وقايعي كه در مورد جان اف كندي رخ داده بود، تجربه كرد.
سهشنبه بعدازظهر، پيش از اينكه نوبت به سخنراني آقاي احمدينژاد برسد، من و او به طور خلاصه در مورد متن سخنراني صحبت كرديم. به هيچ وجه به نظر نميرسيد كه او براي از دست دادن مهماني عصرانهاي كه توسط كوفي عنان ترتيب داده شده بود و يا نرسيدن به مراسم سخنراني جورج بوش در سازمان ملل نگراني داشته ياشد. نيم ساعت بعد، گوشهاي از طبقه همكف سازمان ملل كنار دو نفر از ديپلماتهاي ايراني نشسته بودم كه او و مورالس رئيس جمهوري بوليوي را ملاقات كردم. اعتراف ميكنم كه كمي بيشتر از كمي احساس نگراني ميكردم و عصبي شده بودم. با خودم ميجنگيدم كه بر وسوسه اغوا كننده داشتن عكس يادگاري با رئيس جمهوري بوليوي غلبه كنم ...
نگران ومضطرب، تصميم گرفتم تا كمي در محوطه سالن سازمان ملل قدم بزنم. نزديك همسر آقاي احمدينژاد شدم كه كاملاً در چادري سياه پوشيده شده بود و توسط يك مأمور امنيتي محافظت ميشد. ميدانستم كه همسر آقاي احمدينژاد متفاوت و برخلاف ديگر مقامات عاليرتبه ايراني، او را در اين سفر همراهي ميكند.
نزديك شدن بيش از اندازه و حتي صحبت رو در رو با او هم غير شرعي و بيادبانه بود! بنابراين همسر آقاي احمدينژاد به عنوان خانم احمدينژاد در گوشهاي انتظار آغاز سخنراني رئيس جمهوري ايران يعني همسر خودش را مي كشيد.
موجي از نگراني و كنجكاوي همراهان رئيس جمهوري ايران را احاطه كرده بود. البته طي شدن ساعتهاي بعدازظهر هم به اين موضوع كمك مي كرد اما حقيقت اين است كه دليل همه نگرانيها پخش زنده مراسم از شبكه خبري CNN بود.
در ميان حضار؛ نمايندگان عراق به طور شاخص به چشم ميخوردند اما به جرأت ميشد گفت كه آنها تمايلي براي تغيير دادن شرايط حاكم بر گروه خود نداشتند.
احساس ميكردم كه تعرق بدنم بيشتر شده، ناگهان متوجه شدم كه انگار هر چه ميشنوم، مرا به سمت پايان دنيا نزديك ميكند. به تنها چيزي كه فكر ميكردم، رسوايي رونالد ريگان و حرف هاي او بود.
جمله «ما ظرف 5 دقيقه بمباران دنيا را شروع ميكنيم» در ذهن من تكرار ميشد.
به هيچ وجه قصد تغيير مسير و دور شدن از اصل متن را نداشتم اما واقعيت است گاهي اوقات دانستن لغات اندك براي ترجمه كردن آن هم در جايي مثل سازمان ملل، بسيار نااميد كننده و حتي ترسناك به نظر ميرسد حتي اگر منجر به روانه شدن من به زندان اوين در تهران نشود!
واقعيت اين است كه من بخشهاي اندكي از سخنراني آقاي احمدينژاد و آنچه كه خوانده بودم را به ياد ميآوردم و احساس ميكردم كه خيلي ازاو دور شدهام و همه چيز را وقتي كه در حال كنترل بخشهايي از متن سخنراني او بوديم، تنها با يك گوش شنيدهام و احمدينژاد را به عنوان كسي كه بايد تك تك واژهها و حتي حركاتش را نيز ترجمه ميكردم، تنها از گوشه يك چشم ديدهام ...
پس از اينكه سخنراني تمام شد، يكي از مأمورين امنيتي آفريقايي سازمان ملل جلوي مرا گرفت و از من خواست تا يك كپي از سخنراني را به او بدهم. او معتقد بود كه اين سخنراني يكي از جالب ترين سخنرانيهايي بوده است كه تاكنون شنيده بود. كپي از متن سخنراني را كه با خود داشتم، در جايگاه مخصوص مترجمان جا گذاشته بودم. ديپلمات ايراني كه همراهم بود، به او قول داد كه كپي متن سخنراني را كه متعلق به خودش بود، به او بدهد.
اگر چه آقاي احمدينژاد به شدت با آرزوهاي خوب و دعاي خير تودههاي مختلف مردم احاطه شده، اما با لحن خاصي از من سپاسگذاري كرد و گفت: شنيدهام كه خيلي عالي و بيعيب و نقص كار كردهايد. واقعاً ممنون هستم.
آقاي احمدينژاد نه تنها فردي محصور كننده و طلسم كننده است، بلكه او توانايي قابل ملاحظهاي در متقاعد كردن ديگران براي اينكه ارتباط نزديك و صميمانهاي با آنها برقرار ميكند، دارد. حتي لباس او در حين سادگي در رنگ، فرم و قيمت باعث تغيير نگرش و جذابيت بخشيدن به او شده به طوري كه او را كمتر شبيه مردي سياسي نشان ميدهد و بيشتر كمك به انعكاس شخصيت غير سياسي اش ميكند.
صبح روز بعد، احمدينژاد رأس ساعت 7 و 30 دقيقه صبح بار ديگر از خبرنگاران و بسياري از دانشپژوهان و كارشناسان مسايل سياسي، پذيرايي كرد. او از حضور مايكل مور بسيار متعجب و هيجان زده شده بود. اگر چه اين ديدار چندان قابل توجه نبود.
گري سيك از دانشگاه كلمبيا و جان لي اندرسون از مجله نيويوركر كنار من نشسته بودند. سه موضوع انرژي هستهاي، اسرائيل و هولوكاست به عنوان مهمترين و اصليترين محورهاي گفت و گو مطرح بود.
به نظر ميرسيد كه احمدينژاد از تكرار پاسخهاي مكرر، خسته نميشد. حضار مودبانه و سرشار از احترام برخورد ميكردند. حتي در شرايطي كه به نظر ميرسيد اوضاع رو به وخامت است هم هيچ كس از اين حريم تجاوز نكرد.
اندرسون كوپر از شبكه خبري CNN در راحتترين وضعيت ممكن در مورد اوضاع پيش از انقلاب ايران، شرايط كنوني اين كشور، تبليغات منفي و حتي مبارزاتي كه در رابطه با كنترل قاچاق مواد مخدر در مرز ايران – افغانستان انجام ميشود، سؤالات مفصلي پرسيد. من بعداً متوجه شدم كه آن سؤالها بايد كل جريان حاكم بر مصاحبهها را به سوي فضاي بدون تنش هدايت ميكردند تا كوپر در برنامه آن شب خود از CNN بخشهايي از آن را مورد استفاده قرار دهد.
پس از پايان مراسم، آقاي احمدينژاد يكبار ديگر از من به خاطر ترجمه متن سخنرانياش در سازمان ملل تشكر كرد و گفت: من از سراسر دنيا حتي از سنگال هم شنيدهام كه اين سخنراني فوقالعاده بوده است و بايد به خاطر كمكهاي شما براي چنين موفقيتي سپاسگزاري كنم.
رسانهها در مورد آقاي احمدينژاد دو مورد را ناديده گرفتند.
هفته پيش گروه ايراني دعوتنامه دو گروه منتخب را به سازمان ملل فرستادند كه گروه نخست متشكل از اسامي حدود 50 نفر از كساني بود كه خواستار ملاقات خصوصي با رئيس جمهور بودند و گروه دوم را 500 نفر از كساني تشكيل ميدادند كه مايل بودند در مهماني شامي كه رئيس جمهور در آن سخنراني ميكرد، شركت كنند.
محل برگزاري اين مهماني تا شب قبل از آن محرمانه بود. مهمانان منتخب توسط نامههاي الكترونيكي دعوت شدند و در جريان جزئيات امور قرار گرفتند. من هم يك نامه الكترونيكي دريافت كردم كه تنها چيزي كه در آن نوشته بود، اين عبارت بود:
"خيابان ششم ، هتل هيلتون"
يك اتاق كنفرانس بسيار بزرگ و باشكوه ؛ مملو از مرداني كه اكثر آنها دور ميزهاي پذيرايي نشسته بودند نخستين چيزي بود كه جلب توجه ميكرد. اغلب آنها افرادي تحصيلكرده، دانشمند و تاجر بودند كه به عنوان ايرانيان مسلمان موفق در آمريكا شناخته شده اند و رسماً از جمهوري اسلامي حمايت ميكنند.
همه آنها به گرمي از رئيس جمهوري كه پهلو به پهلوي جواد ظريف، نماينده ايران در سازمان ملل در حركت بود، استقبال كردند.
مجتبي هاشمي ثمره يكي از نزديك ترين مشاوران سياسي و دوستان احمدي نژاد هم در كنار آنها به چشم ميخورد. مراسم با تلاوت آيات زيباي قرآن آغاز شد. رئيس جمهوري در حال يادداشت بخشي از سخناني بود كه مهمانان از ميكروفونهايشان ايراد ميكردند. خانمي از ميان جمعيت از احمدي نژاد در مورد سادهتر شدن قوانين مربوط به حجاب در ايران سوال كرد. اگرچه خودش روسري به سر داشت و در آمريكا زندگي ميكرد اما به نظر ميرسيد كه در مورد بسياري از مسائل به شدت منتقد است. رئيس جمهور همچنان به نوشتن ادامه ميداد كه با ورود همسرش كه چادري مشكي او را دربرگرفته بود، با دو خانم ديگر براي لحظهاي در اين كار وقفه ايجاد شد
يكي ديگر از حضار در مورد روابط ايران و آمريكا سوال كرد. او تاكيد داشت كه نحوه مذاكراتي كه سال گذشته در اين باره پيگيري ميشد بسيار اميدوار كننده بود و يادآوري كرد كه سال گذشته هم درست همين جايي كه درحال حاضر نشستهاست، نشسته بود كه ناگهان رئيس جمهور حرفهاي او را قطع كرد و گفت: البته واقعيت اين است كه او سال گذشته يك صندلي آن طرفتر نشسته بود !
احمدي نژاد با تعريف و تمجيد از مردم ايران و جامعه ايراني تاكيد كرد كه مردم آمريكا نيز ملت بسيار خوبي هستند اما حقيقت اين است كه فاصله بسيار زيادي ميان فرهنگ آنها و فرهنگ ما وجود دارد. بگذاريد با يك مثال اين موضوع را توضيح دهم.
سپس وي به نقل از يكي از آقايان گفت: شرايط حاكم بر روابط ايران و آمريكا رو به وخامت است اين بحران بدتر از سال گذشته نيست بلكه بهتر و بهتر ميشود. سال پيش ما به شدت تحت فشار بوديم و به طرز بسيار جدي تهديد ميشديم به خصوص تهديد نظامي، امروز در بدترين شكل ممكن تهديد اقتصادي را براي ما مطرح ميكنند. البته نبايد چنين چيزي را بگويم براي كسانيكه به دنبال متقاعد شدن هستند. بايد بگويم كه شرايط به هيچ عنوان وخيم و مشكل ساز نيست. اگرچه آمريكا دعوت دارد فشار خود را بر ايران اعمال كند با اين حال هيچ كاري نميتواند انجام بدهد؛ چراكه ما واقعاً در حال پيشرفت هستيم و 118 كشوري كه پيمان منع گسترش سلاحهاي اتمي را امضا كردهاند، نيز از فعاليتهاي هستهاي صلح آميز ايران حمايت ميكنند و بهانههاي چهار يا پنج كشور براي متقاعد كردن جامعه جهاني جهت مخالفت با ايران به هيچ وجه راه به جايي نخواهد برد.
احمدي نژاد همچنين گفت: وقتي در اندونزي بودم خيلي مسائل همسو با تمايلات و علايق ما پيش رفت، هر زمان كه ما به يك كشور آسيايي سفر كردهايم فرياد "احمدي نژاد از تو در مقابل آمريكا حمايت ميكنيم" را شنيدهايم.
او اين شعار را به انگليسي گفت.
حقيقت اين است كه او با شيوه خودش آن ميزان كه لازم است حرفهايش را بيان ميكند و همين ميزان هم كافي است.
رئيس جمهور در ادامه صحبتهايش تاكيد كرد: موقعيت و شرايط سياسي ما به لطف خداوند فوقالعاده است و اين موضوع براي كساني كه نميخواهند مردم ما پيشرفت كنند به هيچ وجه مطلوب نيست. وضعيت آمريكا در خاورميانه روز به روز بدتر و بدتر ميشود. آنها گمان ميكنند كه اگر به لبنان حمله كنند، از موقعيت بهتري برخوردار خواهند شد اما حقيقت اين است كه هيچ فرقي ميان اسرائيل و آمريكا وجود ندارد و نبايد اجازه بدهيم كه ميان اين دو فرقي قائل شويم. آنها 33 روز به صهيونيستها فرصت دادند كه شرايط جديدي را در لبنان به وجود آورد اما در نهايت چيزي به دست نياوردند. دقيقاً مثل همين ماجرا در عراق و افغانستان هم رخ داده بود. پس در يك بررسي كلي به اين نتيجه ميرسيم كه اين وضعيت ما نيست كه روز به روز بدتر ميشود، بلكه ما هر روز از شرايط بهتري هم برخوردار ميشويم. ما قصد حكم فرماني و سلطهگري بر ديگران را نداريم. فراموش نكنيد كه اين آمريكا بود كه يك طرفه روابط خود را با ايران قطع كرد. به خاطر دارم آقاي كارتر گفت كه بايد ايران را تنبيه كرد زيرا اصول و موازين روابط ديپلماتيك را شكسته.
و حالا بسياري انتظار دارند كه ايران برود و ملتمسانه از آنها بخواهد كه در اين تحريم و از سرگيري روابط بازنگري كند كه البته ما هرگز چنين كاري نخواهيم كرد.
هيچ ايراني واقعي درهيچ كجاي دنيا از ما نخواسته و نميخواهد كه چنين كاري را انجام دهيم هرگز براي چه چيزي بايد اين كار را انجام دهيم؟
رئيس جمهور از اينكه موفق به متقاعد كردن ديگران در مورد برنامههاي اتمي ايران و برخورداري اين كشور از قدرت و دانش لازم شدهاست به شدت احساس رضايت ميكند و معتقد است كه اگر خداي نكرده خداي نكرده ما از اين موضوع استفاده نادرست كنيم و تغيير موضع بدهيم، به طور حتم غرب دست به تحريم همه فعاليتهاي ما خواهد زد و از ما ميخواهد كه بخشهاي مطالعات شيميايي خود را در دانشگاههايمان تعطيل كنيم. فعاليتهاي علمي خود را در مراكز مطالعات فيزيكيمان متوقف كنيم و حتي دانشگاهها و مدارس پزشكيمان را هم به حالت غير فعال دربياوريم. بهتر است حقيقت را بپذيريم آنها نميخواهند شاهد پيشرفت و بهبود وضعيت ما باشند.
البته اين موضوع به همه آمريكاييها بازنميگردد زيرا بسياري از مردم آمريكا انسانهاي شريف و مردم خوبي هستند.
احمدي نژاد همچنين گفت: دو هزار صهيونيست ميخواهند بر همه دنيا حكمفرمايي كنند، بسيار خوب شما ميتوانيد اين كار را جاي ديگري انجام دهيد.
احمدي نژاد طوري حرف ميزد كه انگار از يك موضوع كاملاً اسرار آميز پرده برميداشت چيزي كه صحبت در مورد آن در ايران غيرممكن و يا نشدني بود.
آن روز بعد از ظهر 500 ايراني متشخص و بانفوذ در يكي از زيباترين سالنهاي هيلتون دور هم جمع شده بودند. مجموعهاي از افرادي كه به واسطه ايراني بودن و وطنپرستي صرف و حفظ بسياري از اعتقادها و باورهايشان از جمهوري اسلامي حمايت ميكردند و رئيس جمهوري ايران را مورد تشويق و محبت خود قرار ميدادند.
احمدي نژاد در هيچ يك از اظهارات خود در مورد تجهيز نظامي به خصوص جنگ افروزي سخن نگفت.
حضور مرداني كه چفيههاي فلسطيني پوشيده بودند در يكي از ميزهاي نزديك من خودنمايي ميكرد به خصوص وقتي كه با صداي بلند فرياد ميكشيدند: الله اكبر!
رئيس جمهور با حرارت و شور خاصي هرگونه تلاش ايران براي دستيابي به سلاح هستهاي را تكذيب كرد و گفت: زمان ساخت بمب به سر رسيدهاست.
اگر داشتن بمب اتمي ميتوانست تضميني براي حفاظت و بقاي يك كشور باشد، قبل از هر چيز ادامه بقاء اتحاديه جماهير شوروي بايد تضمين ميشد. و اين كشور به هيچ وجه از نقشه جهان حذف نمي شد.
با به پايان رسيدن صحبت ها ياحمدي نژاد موجي از شلوغي سالن را پر كرد، آن مردهاي چفيه پوش بار ديگر فرياد كشيدند و از شادي بالا و پايين پريدند و بر محمد و آل او صلوات فرستادند.
آنها فرياد مي كشيدند: صل علي محمد بوي رجايي آمد، صل علي محمد بوي رجايي آمد....
شام توسط كارمندان هتل هيلتون سرو شد، بوي برنج ايراني زعفران زده شده و كباب در فضا پيچيده بود.
ظرفهاي نقرهاي پر از انار و .... از صدقه سر بشكههاي نفت 70 دلاري به ضيافت شام زينت دو چنداني بخشيده بود.
و بالاخره آقاي احمدينژاد پس از نماز در جلوي صف نمازگذاران ايستاد و 2 ساعت با تك تك مهمانان به غير خانمها دست داد و به همه آنها سلام گفت.
نیویورک- بانو ستیلز دیروز به قصد انتحار یک گلوله در مغز خود خالی کرد. بانو ستیلز در زندگی زناشویی بدبخت بود و انتحار را تنها راه چاره تشخیص داد... ولی گلوله در عین حال که از جمجمه گذشت آسیبی به مراکز حیاتی وارد نیاورد. بانو ستیلز که از خودکشی نتیجه نگرفته بود ناچار به کار ِ خانه مشغول شد و رابرت ستیلز، پسر او، که از ماهیگیری برگشت مشاهده کرد مادرش در حالیکه سرش سوراخ است مشغول جاروی اتاقهاست!
برگرفته از ايميل يكي از دوستان
وقتي قرار باشد همهچيزي به بدترين نحو ممكن شرح داده شود، همين ميشود كه در عكس ميبينيد. اصولاً ارائه پاسخهاي بسيار سخت به پرسشهايي بسيار ساده، كاري است بسيار دشوار كه تنها از عهده ما بر ميآيد. دوست داريم به پرسشهايي بسيار ساده چندان غامض، غيرگشودني و بي در و پيكر جواب دهيم كه اصل موضوع، در هالهاي از ابهام قرار گيرد. آيا ما در انجام كارهاي ساده، بدون هيجان و بي تبوتاب ناتوانيم؟


مراحل کار را در اینجا ببینید.

براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد.
|
سپتامبر امسال، "سوفيا لورن" زیبای فراموش نشدنی سینمای جهان، یکسال پیرتر شد. او ایتالیائی است و ایتالیائی باقی ماند. نه ساکن "بوری هیلز" هالیود شد و نه شیفته امریکا. فیلم "امریکا- امریکا"ی او که در میان سالگی رو به پیری در آن نقش یک مادر مهاجر به امریکا را بازی کرد، اوج نفرت او از مناسبات سرمایه داری در امریکا بود. خانواده ای که به امید یافتن کار، زندگی بهتر و داشتن یک خانه از ایتالیا به امریکا مهاجرت کردند و زمانی که سوفیای مو سفید به خانه ای که بنام خانواده خریده شده بود وارد آن خانه شد، دیگر خانواده ای وجود نداشت. شوهر میکانیکش زیر ماشین تعمیری له شده بود، پسرش زندانی بود و پسر دیگرش کشته شده بود و دخترش بیگانه با خانواده. بانک های امریکا در قبال یک خانه، همه چیز را از او گرفته بودند!
"سوفيا لورن " حالا 72 ساله شده است. پیرزنی زیبا و نگاه کردنی که در سال 1934 در رم بدنیا آمد. مادرش بازيگر و معلم پيانو بود. 16 سال بود که جلوی دوربین ظاهر شد. بعدها برای یک مجله هفتگي مدل شد تا آن مجله داستان های مصورش را با تصاویر او منتشر کند.
"كارلو پونتي" خیلی زود او را كشف کرد. هم برای زندگی زناشوئی و هم بازی در فیلم. عشق و ازدواج جنجالی نیز در یک سپتامبر دیگر روی داد. 1957. کارلوپونتی هنوز از زن اولش جدا نشده بود که با سوفیا ازدواج کرد. کار به دادگاه کشید و اگر آنها موقتا از هم جدا نشده بودند، کارلوپونتی به جرم دو همسری زندانی شده بود. عشق تا 9 آوريل 1966 ادامه یافت تا آنها دوباره توانستند با هم ازدواج کنند.
"كارلو" و "ادواردو" محصول این عشق و ازدواج جنجالی اند.
" دوشب با كلئوپاترا" آغاز شهرت او بود، همانگونه که آغاز آشنائی اش با "ویتوریو دسیکا" هنرپیشه چپ اندیش ایتالیا که علیرغم به یادگار گذاشتن بازی های جاودانه در سینمای جهان، به دلیل همین گرایش فکری همیشه مغضوب فستیوال های بزرگ جهانی بود.
در فیلم "غرور و شور" با خواننده ایتالیائی"فرانك سيناترا" همبازی شد. دو ایتالیائی در یک فیلم.
" آرزو زير درخت نارون" براساس نمايشنامه "خانه قايقي"يوجين اونيل نه تنها سوفیا را چهره ای جهانی کرد بلکه قرار گرفتنش در کنار "کری گرنت" به جنجال عشقی دیگری ختم شد. در سال 1960 با بازي در فيلم " دو زن" جايزه "كن"و "فستيوال برلين" را برد و اسكار بهترين بازيگر نقش اول زن را نیز به خانه برد. شکوه زیبائی او در فیلم "سقوط امپراطوري رم" به نمایش در آمد. برای نمایش این شکوه يك ميليون دلار دستمزد گرفت.
در سال 1991 به خاطر خدماتش به سينماي جهان یک اسكار افتخاري دريافت كرد و همراه با همین جایزه، یکی از گنجينه هاي سينماي جهان معرفي شد. هرگز در برابر دوربین سینمائی برهنه نشد، همچنان که تسلیم پول و عیاشی دیکتاتورهای ثروتمند نشد. در میهمانی های شاه ایران به همین دلیل هرگز حاضر نشد و هر بار دعوت های دربار شاه ایران را که بمناسبت و بهانه های گوناگون انجام می شد رد کرد.
امسال، در حالیکه 72 سالگی را پشت سر می گذاشت در مراسم افتتاحيه "تورينو" پرچم المپيك را حمل كرد. |
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
(به نقل از سایت دوم دام دات کام)
Google search crawler uses 850 TB of information (1 TB = 1024 GB), so that's the amount of raw data from the web. Google Analytics uses 220 TB stored in two tables: 200 TB for the raw data and 20 TB for the summaries.
Google Earth uses 70.5 TB: 70 TB for the raw imagery and 500 GB for the index data. The second table "is relatively small (500 GB), but it must serve tens of thousands of queries per second per datacenter with low latency".
Personalized Search doesn't need too much data: only 4 TB. "Personalized Search stores each user's data in Bigtable. Each user has a unique userid and is assigned a row named by that userid. All user actions are stored in a table."
Google Base uses 2 TB and Orkut only 9 TB of data.
If we take into account that all this information is compressed (for example, the crawled data has compression rate of 11%, so 800 TB become 88 TB), Google uses for all the services mentioned before 220 TB. It's also interesting to note that the size of the raw imagery from Google Earth is almost equal to the size of the compressed web pages crawled by Google.
بد نيست بدانيد كه:
The U.S. Library of Congress has claimed it contains approximately 20 terabytes of text.
Rapidshare has over 360 terabytes of space used for hosting files.
از مجري شبكههاي سه و پنج صدا و سيما، آقاي حسيني، چند وقتي است كه خبري نيست. شخصا از اين آقا خوشم نميآيد. اما دانستن سرنوشت او خالي از لطف نيست. در آدرس زير ميتوانيد برخي خبرها را در مورد او بدست آوريد.